محمد بن حسين البيهقي

982

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تشويشى افتاد ، بخراسان عاصى شد و بجانب بست قصد مىكند . اكنون به بست 1 بايد رفت كه نوشتگين نوبتى آنجاست با لشكرى تمام تا شغل او را بصلاح بازآرى 2 به صلح و يا به جنگ . » بو سهل بسيار اضطراب كرد و وزير را يار گرفت و شفيعان 3 انگيخت ، و هر چند بيش گفتند امير ستيزه بسيار كرد 4 ، چنان كه عادت پادشاهان باشد در كارى كه سخت شوند 5 . و وزير بو سهل را پوشيده گفت : اين سلطان نه آن است كه بود ، و هيچ ندانم تا چه خواهد افتاد . لجاج مكن و تن درده و برو كه نبايد كه چيزى رود كه همگان غمناك شويم . بو سهل بترسيد و تن در داد 6 . و چون توان دانست كه در پردهء غيب چيست ؟ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ 7 ، اگر به بست نرفته بودى و امير - محمّد برين پادشاه 8 دست يافته 9 به ماريكله 10 ، نخست كسى كه ميان او به دو نيم كردندى بو سهل بودى ، به حكم دندانى 11 كه بر وى داشت . و چون تن در داد برفتن ، مرا 12 خليفت خويش كرد . و تازه توقيعى 13 از امير بستد ، كه انديشه كرد كه نبايد كه در غيبت او فسادى كنند بحديث ديوان دشمنانش . و من مواضعت 14 نبشتم در معنى ديوان و دبيران و جوابها نبشت و مثالها داد 15 . و بامداد امير را بديد و به زبان نواختها يافت . و از غزنين برفت روز پنجشنبه سوم ذىالحجّه و به كرانهء شهر به باغى فرودآمد . و من آنجا رفتم و با وى معمّا 16 نهادم و پدرود كردم و بازگشتم . و عيد اضحى 17 فراز آمد ، امير مثال داد كه هيچ تكلّفى نبايد كرد بحديث غلامان و پياده و حشم و خوان و بر خضرا 18 [ ء ] از بر ميدان 19 آمد و نماز عيد كردند و رسم قربان بجاى آوردند ، عيدى سخت آراميده 20 و بىمشغله 21 ، و خوان ننهادند و قوم را بجمله بازگردانيدند . و مردمان آن را به فال نيكو نداشتند 22 . و مىرفت چنين چيزها ، كه عمرش به پايان نزديك آمده بود و كسى نمىدانست . و روز يكشنبه 23 دو روز مانده از ذوالحجّه اسكدارى 24 رسيد از دربند شكورد 25 حلقه برافگنده 26 و چند جاى بر در زده . آن را بگشادم ، و نزديك نماز پيشين بود ، امير فرود سراى خالى كرد جهت خبر اسكدار 27 ، نبشته بود صاحب بريد دربند كه « درين ساعت خبر هول‌كارى 28 افتاد ، بنده انهى 29 نخواست كرد تا نماز ديگر برفت تا مددى 30